محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1798

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اسلم گويد : يكى پيش عمر ايستاد و گفت : « از اين مال چه مقدار بر تو رواست ؟ » گفت : « چندانكه براى من و عيالم به اندازهء معمول كفايت كند و حله زمستان و حله تابستان و مركبى براى عمر كه حج و عمره كند و مركبى براى حوايج او و جهاد . » سالم بن عبد الله گويد : وقتى عمر به خلافت رسيد همان مقررى را كه براى ابو بكر معين شده بود مىگرفت ، چنين بود تا سخت محتاج شد و جمعى از مهاجران و از جمله عثمان و على و طلحه و زبير فراهم آمدند ، زبير گفت : « چه شود اگر به عمر بگوييم كه چيزى بر مقررى وى بيفزاييم . » على گفت : « چه خوش بود اين كار را زودتر كرده بوديم ، بياييد برويم . » عثمان گفت : « عمر را مىشناسيد ، بياييد ، نظر وى را از راه ديگر كشف كنيم ، پيش حفصه رويم و از او به پرسيم و گوييم مكتوم دارد . » آنگاه پيش حفصه رفتند و گفتند از جانب گروه از عمر بپرسد و كسى را نام نبرد ، مگر در صورتى كه افزايش را بپذيرد . « اين بگفتند و از پيش وى بيرون آمدند . حفصه عمر را بديد و با وى سخن كرد كه آثار خشم در چهره اش نمودار شد و گفت : « اينان كيانند . » گفت : « تا راى تو را ندانم نخواهم گفت . » گفت : « اگر مىدانستم كيانند روسياهشان مىكردم تو كه ميان من و آنهايى ترا به خدا بهترين لباسى كه پيمبر در خانهء تو داشت چه بود ؟ » گفت : « دو جامهء خط دار كه در حضور واردان و بوقت سخن براى جماعت به تن مىكرد . » گفت : « غذايى كه پيش تو مىخورد چه بود ؟ بگو ؟ » گفت : « نان ما نان جو بود و وقتى گرم بود ته مانده ظرف روغن را روى آن